تبليغاتX
We Are Just A Moment In Time

We Are Just A Moment In Time

من می نویسم، شما بخونید ... شما بنویسید، من بخونم

نقدی محتوایی بر "انجمن شاعران مرده"

Dead Poets Society

1989

Peter Weir

Drama

Robin Williams;  Robert Sean Leonard; Ethan Hawke; Josh Charles; Gale Hansen

http://www.imdb.com/title/tt0097165/

 

زمانی که هنری فورد در سال 1908 به ساختن مدل های T پرداخت، 7882 عمل مختلف لازم بود تا یک اتومبیل ساخته شود. فورد در شرح حالش اشاره می کند که از این 7882 کار تخصصی، 949 کار آن می بایست توسط «مردان قوی با بدنی پر قدرت و از نظر جسمی در سلامت کامل» انجام گیرد و 3338 کار آن محتاج مردانی با قدرت بدنی «معمولی» بود و بقیه ی کارها را اکثرن «زنان یا کودکان سنین بالاتر» می توانستند انجام دهند. وی با لحنی عاری از عاطفه ادامه می دهد: «ما پی بردیم که 670 کار را مردان بدون پا و 2367 کار را مردان با یک پا و 2 کار را مردان بدون دست و 715 کار را مردان یک دست و 10 کار را مردان کور می توانند انجام دهند.» به اختصار، برای کار تخصصی، کل یک شخص مورد نیاز نبود بلکه فقط به قسمتی از بدن وی احتیاج بود و تا کنون شواهدی این چنین زنده دال بر این که تخصصی شدن افراطی تا این حد می تواند شقاوت انگیز باشد ارائه نشده است. [1]

 

***

 

"تخصص گرایی" رمز تولید انبوه بود؛ رمز تولید بیشتر در زمان کوتاه تر. میل به "هم سان سازی" و "بزرگ سازی" در کنار "تخصص گرایی"، به ایجاد قالب فرهنگی جدید در موج صنعتی می انجامید. گسترش این دیدگاه، تمام تعاریف سیاسی – جغرافیایی را نیز درنوردید. در این شکل نوین زندگی صنعتی، حالا کشورها نقش بخش های مختلف در یک واحد صنعتی بزرگ یکپارچه ی جهانی را ایجاد می کردند؛ کشورهای جا مانده از سپهر صنعتی ـ کشورهای جهان سوم ـ منابع اولیه را تامین می کردند و کشورهای صنعتی نقش تولید کنندگان و در این میان، این بازاریاب ها بودند که باید مرز بین "تولید کننده" و "مصرف کننده" را تعیین می کردند...

اینجا بود که انسان ها نقش چرخ دنده های این ماشین تولید جهانی را ایفا می کردند، و هر انسانی بسته به استعداد ذاتی خود، می بایست نقش خود را در این کارخانه ی غول پیکر جهانی تعریف می کرد. این چون این بود که ویژگی های انسانی، مثل خصوصیات قطعات ساده ی صنعتی تعریف می شد: انسانی ظریف با تنش تسلیم 20 سال کار هشت ساعته در روز و تنش گسیختگی 30 سال یا انسانی قوی شبیه به یک چرخدنده از جنس فولاد ST52 با تنش جاری شدن 3700 کیلوگرم بر میلی متر مربع و تنش گسیختگی 5200 کیلوگرم بر میلی متر مربع!!!

پدران ما، به سپهر صنعتی و پایداری همیشگی آن، باوری درونی داشتند و تمام تلاش آن ها به ایجاد موجودی با خصوصیات و شناسنامه ی صنعتی برتر منتهی می شد. ما باید درس می خواندیم تا در نظام آموزش و پرورش صنعتی، نقش مهم تری در چرخاندن این کارخانه ی غول پیکر دست و پا کنیم. اگر در قالب این برنامه ی آموزشی جا نمی شدیم، باید در پایین ترین جای این هرم و زیر فشار بیشتری قرار می گرفتیم و مثل قطعاتی بودیم که برخورد مستقیم با محصول نهایی دارند و تبعن زودتر دچار فرسایش و خوردگی می شدیم؛ اگر درس می خواندیم که نقشی در میانه ی راه پیدا می کردیم و شبیه اهرمهای انتقال قدرت بودیم یا مثلن شبیه تجهیزات جانبی – فکر کنید رشته ی پزشکی در جامعه ی صنعتی، نقش تعمیرکاران و فیکس کنندگان قطعاتی که به دلیل نقص فنی و به صورت موقت از چرخه ی تولید خارج شده اند را بازی می کنند و من می توانم اثبات کنم خروجی تمام دانشگاه های جهان در هر رشته ای در آن دوره، به تولید بیشتر و منظم تر مرتبط می شوند – این اواخر نیز، باهوش ترها و کسانی که استعداد خاصی داشتند، به ایده پردازی برای تولید بیشتر می پرداختند و نقش موتور محرک این کارخانه را داشتند.

انسان در جامعه صنعتی، ابتدا توسط پدر و مادر مجبور می شد که به این چرخه بپیوندد؛ کم کم مدرسه، کلیسا و مذهب، کتاب ها و رسانه ها و حتی دایره ی دوستان، تنها آینده ای در این مسیر را برای شما تصویر می کردند. هنوز هم که هنوز است، این استعداد یاب ها در تمام سوراخ سنبه های جوامع صنعتی حضور دارند تا به کوچکترین استعداد شما در همان کودکی، بها دهند. هنوز هم که هنوز است، برنامه های "استعداد یابی" با جوایز میلیون دلاری شما را ترغیب می کنند که استعدادتان را در هر زمینه ای که هست بیابید و آن را اعلام کنید تا برایتان شکوفا کنند. اشکال این نگاه این جاست که به انسان، درست مانند یک قطعه ی صنعتی نگاه می شود و اگر میکل آنژ داوود را درون یک سنگ می دید و آن را بیرون کشید، این بار نگاه استعداد یاب ها به شما، نگاه یک قطعه ی تراش نخورده و آب ندیده است که طی مراحلی – مانند آموزش پرورش صنعتی و البته مراحلی مثل سربازی اجباری – آماده ی پیوند و جوش خوردن با دیگر قطعات صنعتی می شود.

نگاهی بدین شکل به انسان، نگاهی سطحی و موضعی است. برای کسانی که خط سیر تعادل اجتماعی در تاریخ را شناسایی کرده اند، روشن است که عدم اهمیت و یا پافشاری در یک مقوله ی انسانی در برهه ای در تاریخ، به زودی اثری متقابل خواهد داشت و پس از هر انحرافی از این خط، بسته به قدرت  این موج، خط سیر تاریخی به سرعت و با زاویه ای تند و شتابی محسوس، به سمت مقابل آن خواهد شتافت. نگاه ابزاری به انسان، امروز در همان جوامع صنعتی، مکاتب اومانیستی و انسان مدارانه ی افراطی را تشکیل داده است و ظهور این پدیده، تنها پاسخی تاریخی به نادیده انگاشتن دهه ها و سده های اخیر زندگانی متعادل انسانی است.

در "انجمن شاعران مرده" با اشاره های کوتاه و قابل درک فلسفی، نسل جدید به شناخت و حرکت درونی تشویق می شود و یک فرصت حداقلی چند ساعته، به اجتماعی کوچک و حداقلی از دانش آموزان یک مدرسه ی "ابزار صنعتی ساز" می بخشد. این توجه به خود و بی اهمیتی به انتظارات اجتماعی، ابتدا در یک محیط شاداب دوستانه شکل می گیرد و هر چه که پیش می رود، تقابل بین این دو – خواسته ی اجتماع از فرد و فرد از خودش – به شکلی جدی تر و نمودی پراگماتیستیک می انجامد. "انجمن شاعران مرده" اولین تلاش های نسلی است که اهمیت به خودِ انسانی را جدی می گیرد و موج سوم از دل همین نسل و با در هم شکستن قالب های فکری و فرهنگی و اقتصادی موج صنعتی، از آن پدید می آید.

7 سال قبل از "انجمن شاعران مرده" یعنی در 1982، همین مفاهیم، به شکلی کلی تر و وسیع تر و در قالبی پیچیده و غامض در فیلم "دیوار" پینک فلوید مطرح می شود. اعتراض به شکل نوین خانواده و نظام آموزش و پرورش و تاثیر زندگی صنعتی بر روابط انسانی در قالب ترانه ها و نماها و انیمیشن های این فیلم، اثری یگانه و تاثیر گذار از این ساخته در ذهن ها ایجاد کرده؛ اثری که بیشتر بیانی اعتراض آمیز دارد و در پی ارائه ی راه حلی برای موضوعات مطرح شده به شکلی مدون نیست.

اما در "انجمن شاعران مرده"، با فیلمی روان و با موسیقی موریس ژار کبیر، رو به رو هستیم که نماهای بی بدیلی از زندگی و مرگ و حتی پرواز دسته جمعی پرندگان به تصویر می کشد. تقدس زدایی از قالب های پیشینیان، اولین درس جلسه ی نخست آقای "کیتینگ" است. رهایی از آینده و گذشته و دریافتن زمان حال، خود به خود به برداشتن – و نه شکستن – قالب های ذهنی و فکری منجر می شود و انسان رها شده از قید زمان، انسانی خالص و گوهرین است. انسانی که با نمودار با شعر برخورد نمی کند، و برای درک شعر، کلمات را زندگی می کند و برخورد او با واقعیت زندگی، برخوردی زنده است و همان گونه که زندگی را بی واسطه به درون می کشد، زندگی نیز بی واسطه از دورنش به بیرون می تراود و رابطه ی او با زندگی، رابطه ای خارج از محدوده ی تعاریف از پیش تعیین شده است، و این مزیت "انجمن شاعران مرده" بر "دیوار" پینک فلوید است: دادن کلیدی برای رهایی از آنچه که نمی خواهد تمامی وجود ما با جهان در ارتباط باشد و نه فقط با قسمتی از بدن وی ...

8 سال بعد یعنی در 1997، دو جوان نه چندان صاحب نام – البته در آن زمان – یعنی "مت دیمون" و "بن افلک"، با نوشتن فیلم نامه ی فیلم "ویل هانتینگ خوب" توانستند نشان دهند که نسل دهه ی بعد، نسلی است که حتا اگر استعدادش در زمینه ای خاص کاملن مشخص باشد، باز هم حق انتخاب چگونگی زندگیش در دایره ی مسائل شخصی او تعریف می شود؛ تا آن جا که دخالت و یا تشویق نهادهای دولتی هم، تاثیری بر نظر او برای زندگی خودش نخواهد داشت. مشکل در "ویل هانتینگ خوب" مانند "انجمن شاعران مرده"، دیده نشدن نبود؛ بلکه اختیار انتخاب چگونگی نوع زندگی مطرح بود ...

 

حالا ما در جامعه ای که مخلوط ناهمگنی از جامعه ی کشاورزی و صنعتی و ارتباطی است، با ترکیب عجیبی از مشکلات خاص دهه ی خود درگیریم ... دیده نشدن، هنجار ستیزی و هنجار گریزی، تشکیل "انجمن شاعران مرده" به صورت یک نفره، عمق تنهایی و اشتراک این عمق در فضای مجازی، احتمالن نوعی تنهایی گریزی و شادمانی جمعی سطحی و قانون مند را در نسل بعد از ما ایجاد خواهد نمود ...



[1] . موج سوم / نوشته الوین تافلر / ترجمه شهیندخت خوارزمی / تهران: نشر فاخته 1374 / صفحه 68 و 69

+ نوشته شده در  شنبه 13 شهریور1389ساعت 14:59  توسط mc_afshar  | 

سایکوگرافی

تا حالا شده خودتو وسط یه نبرد سهمگین ببینی که مثل یه مرد مصلوب وسط این نبرد خونین ایستادی و کف دستهات رو به جلوه و سرت رو به آسمون و در حقیقت هیچ صلیبی برای مصلوب کردنت وجود نداره و تو مصلوب و محکوم به بودن و دیدن همه ی اون چیزی هستی که دور و برت اتفاق میفته ... خون هایی که ریخته می شه و سرها و دست هایی که جدا می شه ... و تو درست وسط این نبرد خونین ایستادی ... بدون این که دیده بشی و بتونی تصمیم دیگه ای بگیری ... و میخ هایی که تو رو محکم سر جات نگه داشته ... و زمزمه های گنگی که وسط این نبرد با خودت داری ...

تا حالا شده که احساس کنی وسط یه چهار راه شلوغ و پر ازدحام از صداها و فلزات و دود ایستادی و دور خودت می چرخی ... بدون این که بدونی کی از کجا به کجا می ره و تو قراره چه مسیر غیر ممکنی رو انتخاب کنی و می چرخی و می چرخی تا شاید مسیر بی پایانتو پیدا کنی ... اما وقتی که یک دور کامل دور خودت چرخیدی ببینی از اون مسیر اول خبری نیست و انگار که توی یه ماشین زمان گیر افتادی ... و تو می چرخی و با تو زمان و مکان می چرخه ... بدون این که اجازه ی انتخاب بهت بده ...

تا حالا شده زیر ضربه های چکش قضاوت ـ یا شاید عدالت ـ احساس کنی که داری خورد می شی ... قضاوتی که تو رو شکل می ده یا شکل تو رو تغییر می ده ... در حالیکه تو خاکی و به خاک می رسی ... یا خاکستر به خاکستر ...

خاکستر به خاکستر ... تا هر چی که از وجود تو نیست از تو پاک بشه ... یا وجودت از هر چیز که مربوط به تو نیست پاک بشه ... اما باز که ساخته شدی داستان از اول شروع می شه ... داستان بستگی ها و گیر کردن ها ... وقتی که خاکستر بلند می شی فکر می کنی که با هیچ چیز هم سنخ و هم جنس نیستی ... اون موقعه که ادعا می کنی منو رو تخت میخ بخوابونید ... وقتی می خوابی اول تیزی میخ ها برات گزش خوشایندی داره ... یه تحریک اغوا کننده ... ولی وقتی زمان از روش می گذره می بینی که حالا میخ ها از پوسته ی نازک شخصیتت رد شدن و دیگه جزئی از تو هستن ... اون موقعه که تو رو از روی تخت میخت می کنن و تو از تخته ی میخت می میری ... و سر خوابیدن روی تخته ی میخ، یه جنگ شروع می شه ... نبردی که به خودت میای و می بینی که مثل یه مرد مصلوب وسط این نبرد خونین ایستادی و کف دستهات رو به جلوه و سرت رو به آسمون و در حقیقت هیچ صلیبی برای مصلوب کردنت وجود نداره و تو مصلوب و محکوم به بودن و دیدن همه ی اون چیزی هستی که دور و برت اتفاق میفته ... میخ ها تو رو وسط نبرد نگه داشتن در حالی که هنوز قسمتهایی از وجودت روی تخت میخ باقی مونده ... و وسط نبرد با خودت زمزمه می کنی : "اجازه بده احساست کنم و درکت کنم ... با من و در درون من باقی بمون تا این سوی من" ... گنگ و زیر لب و بدون این که دیده بشی ... هنوز قسمت هایی از وجود تو با میخ هاست و میخ هایی در وجود تو ... میخ هایی که با ضربه های چکش عدالت ـ یا شایدم قضاوت ـ سفت تر و سفت تر می شن ... و خونی که از وجودت روی صلیب ندیدنی جاری می شه ... خم می شی و خون روی صلیب رو لیس می زنی ... خونی که طعم روزهای خوش با هم بودن رو با خودش داره ... طعمی گس از میخ زنگ زده ی زرد و خون بی رمق زرد ...

های با توام ... با تو ... با خود مرده ی من ... صلیبت رو بردار و خودتو از نبرد سهمگین بکش بیرون ... بیا تا وسط چهار راه ... همه میان و می رن و تویی که نباید شبیه اونا یه چهار راه پر کن باشی ... حالا دیگه با صلیبت فقط به آسمون نگاه می کنی و هر چه قدر بچرخی فقط یک چیز می بینی ... بچرخ و بچرخ تا با روح زمان یکی بشی ... تا تصویر عشق ها و نفرت های مریضت روی آسمون بشینه ... و مرد مرده با چشم هاش آسمان و هر چه در آن هست رو به مباهله بکشونه ... اون با یه نگاهش آسمون رو به آتیش بکشونه ... و آسمون هم اونو با یه صاعقه به خاکستر تبدیل کنه ... تا شاید داستان این مرد خاکستری این بار از یک نبرد دیگه و چهارراه دیگه و یه میز قضاوت دیگه و چکشی که شاید این بار هرگز به میز و میخ و عدالت و قضاوت نرسه شروع بشه ... و کاش هرگز شروع نشه ...

ردپای اشک های خشک شده، برق صاعقه رو بهتر به خودش می گیره ... تا شاید بتونه این بار خالص ترش کنه ...

+ نوشته شده در  جمعه 5 شهریور1389ساعت 0:1  توسط mc_afshar  | 

فیلم Bound از منظر همجنس گرایی

Bound

1996

Andy Wachowski; Larry Wachowski

Crime | Drama | Thriller

Jennifer Tilly; Gina Gershon; Joe Pantoliano

http://www.imdb.com/title/tt0115736/

- اسکار 2008 : حاشیه اسکار

 خیلی ها دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد را مستحق Brad Pitt برای بازی در فیلم The Curious Case of Benjamin Button می دانستند و جایزه این بخش به Sean Penn برای بازی در فیلم Milk داده شد. خیلی ها هم اعتقاد داشتند که موضوع خاص فیلم Milk - تابوی همجنسگرایی همراه با سُس سیاسی بازی در قالب ژانر بیوگرافی - تاثیر زیادی در انتخاب Sean Penn به عنوان بهترین بازیگر نقش اول مرد اسکار 2008 داشته است. قسمت زیادی از همان "خیلی ها" نیز اعتقاد داشتند که این تابو به صورت زیباتری در Brokeback Mountain به تصویر کشیده شده و این جایزه باید در همان سال 2005 به Heath Ledger داده می شد (!) و عنوان بهترین بازیگر نقش مکمل مرد اسکار 2008 برای Heath Ledger، جدای از بازی فوق العاده او در فیلم The Dark Knight - که بازی خوب Christian Bale را محو و بی اثر ساخته بود - و خبر فوت نا به هنگامش، برای جبران این کوتاهی در سال 2005 نیز بوده است. (!)



- سال 1999 : فیلم Matrix به کارگردانی برادران Wachowski

ریزش اعداد سبز رنگ از بالا به پایین + کمی فلسفه + کمی پیشگویی + کمی خرافات + کمی تفکرات صهیونیستی + پلان های سه بعدی کامپیوتری مخوف از ردیف آدمهای کنار هم کار گذاشته شده برای تولید برق + یک پایگاه شناور شبیه به زیر دریایی + آدم هایی که با تمام وجود وارد فضای سه بعدی مجازی شده و برای این کار کابل اتصال را مستقیم به مغز خود وصل می کنند و Game Over شدن در بازی = مرگ + کمی ورزش رزمی + کمی بازی کامپیوتری + یک پسر معمولی نسبتن باهوش با وظیفۀ نجات نسل بشریت + نگه داشتن گلوله در هوا + زنده شدن آدم ها با بوسه به سبک کارتون "زیبای خفته" و نه بر طبق قرارداد، بلکه با ایمان به "بوسه عاشقانه" + مستر اندرسون با عینک آفتابی + لباس هایی از جنس لاتکس (به قول استاد اکبر عالمی) + دنیای مجازی + استفاده از تعداد زیادی دوربین دور صحنه چیده شده برای یک پلان تیر اندازی + تعداد زیادی Story Board معرکه و هنرمندانه ... اجزاء ایده ای بود که توانست تا تبدیل شدن به یک سه گانه با برادران Wachowski پیش بیاید: ایدۀ نجات دنیا و سرزمین "زایان" (یا همان صهیون) توسط یک کاربر باهوش رایانه!

- سال 1996 : فیلم Bound به کارگردانی برادران Wachowski

یک تیتراژ گرافیکی کار شده و یک سکانس آغازین، با حرکت دوربین فوق العاده + کمی خشونت + کمی تیر اندازی + کمی تعقیب و گریز + قطع کردن انگشت با قیچی باغبانی + یک مافیای بدون ریزه کاری چند نفره و ...

تمامی این مولفه ها ما را به جایی غیر از یک فیلم عاشقانه آپارتمانی راهنمایی می کند؛ ولی این یک عاشقانه آپارتمانی است؛ فیلمی با دستمایه "همجنسگرایی عاشقانه" ...

نمی دانم سینما از دید برادران Wachowski چه معنایی دارد، اما غالب روایت فیلم و پیشبرد آن با دیالوگ های فیلم است ... نوعی توهین به مخاطب سینما که برای شنیدن یک نمایشنامه رادیویی به سالن سینما نیامده؛ البته فیلم سرشار از زاویه های بدیع و حرکت های تکنیکی دوربین است؛ ولی تمام این صحنه ها دکوراتیو است و نقشی در پیشبرد داستان ندارد. حتی تعلیق فیلم نیز خوب از کار در نیامده؛ حتی مخاطبی با هوش متوسط نیز به محض دیدن قیچی باغبانی و طناب های کلفتی که "سزار" دست "کورکی" را با آن بسته، به رابطۀ این اجزا پی می برد و این ساده انگاری فیلمسازان، پلان شکوهمندانۀ حرکت دوربین در نزدیکی زمین، از چشم های "کورکی" تا قیچی باغبانی را به یک پلان بی ارزش دیگر تبدیل می کند. شخصیت های فیلم همگی در حد یک تیپ باقی می مانند و باور پذیر نیستند، حتی "جینو مارزونی" نیز با آن کت و شلوار و کلاه و معرفی ساده اش در چند دیالوگ از فیلم، نمی تواند بار شخصیت یک "بزرگ خانوادۀ مافیایی" را به دوش بکشد. اما انصافن شیوۀ روایت در میانۀ فیلم و تعریف گام به گام نقشه توسط "کورکی" و همزمانی آن با اتفاقات آینده و رسیدن به نقطه ای که از ابتدای فیلم از آنجا فلاش بک اتفاق افتاده، تمیز و مرتب در آمده. زاویه های دوربین و حرکت های زیبای آن نیز دلزدگی یک فیلم آپارتمانی - که تنها چند پلان کوتاه خارجی دارد - را کاملن از بین می برد. (نگاه کنید به صحنه ای که دوربین از بالا و اتاق "کورکی" از دیوار نازک عبور کرده و "ویولت" را در اتاق خود نشان می دهد.)

اما جدای از مسائل تکنیکی فیلم، تفکر پشت این فیلم موضوع اصلی بحث است: "همجنسگرایی عاشقانه" یا همان "عشق همجنسگرایانه"! آن هم از جنس عشقی که به "تحول" می انجامد. *

مهمتر از تمام مولفه های آمده در ابتدای این بند، پلان / سکانس رابطۀ جنسی بین "ویولت" و "کورکی" است؛ رابطه ای که باعث می شود هیچکدام از دو کاراکتر زن فیلم، با وجود دو میلیون دلار پول نقد، به هم خیانت نکنند؛ دو کاراکتر زنی که یکی 5 سال در زندان بوده و دیگری 5 سال در ارتباط خیلی مستقیم (!) با اعضای یک گروه مافیایی. عشقی که در سکانس پایانی فیلم این تحول را در "ویولت" ایجاد می کند که با وجود انزجارش از خشونت و حساسیت بیش از حدش - که در فیلم با چند دیالوگ به آن پی می بریم! - ماشه را در برابر "سزار" بچکاند و خون او را بر روی زمینه سفید صحنه جاری سازد و جنازۀ کاراکتر منفی فیلم - که متاسفانه هوشمندترین کاراکتر فیلم نیز هست - در این رنگ سفید که نماد عشق پاک و بی ریای دو کاراکتر زن فیلم است، محیط شود. - در سکانسی از فیلم می بینیم که "کورکی" مشغول رنگ زدن آپارتمان خود با رنگ سفید است که نماد تزیین وجودش با عشق "ویولت" می باشد - پس از کشته شدن "سزار"، دو میلیون دلار به نجات زندگی "ویولت" و "کورکی" می آید و زندگی خالی از عشق و جبری "ویولت" و زندگی کارگری و نه چندان پر فراز "کورکی" به عنوان یک حبس کشیده را کاملن تغییر می دهد. دو ملیون دلاری که معلوم نیست از کجا آمده و موجب مرگ "شلی" و "جینو مارزونی" و "جانی" و همراهشان و نهایتن "سزار" می شود.

اما در سال 1999 یعنی در ظرف 3 سال، ناگهان با پیشرفت بزرگی در ذهن برادران Wachowski روبرو می شویم؛ پیشرفت خیلی خیلی بزرگ: یعنی نجات جان نسل بشر به جای نجات زندگی عاشقانۀ دو همجنسگرا!

این بار برادران Wachowski در انتخاب بازیگر هم دقت بیشتری می کنند، چون این بازیگر قرار است نسل بشریت را نجات دهد. در فیلم Bound برای شخصیت "کورکی" از خانم Gina Gershon استفاده کرده بودند که درست یک سال قبل یعنی در 1995 در فیلم Showgirls نقش یک رقصنده / فاحشۀ معروف را بازی کرده بود و در Matrix که پروژۀ واقعن عظیمی محسوب می شد، استفاده از بازیگری با این ذهنیت در ناخودآگاه مخاطب کار درستی نبود. پس این بار از Keanu Reeves برای بازی در نقش "نئو" دعوت به عمل آمد که 3 سال پیش یعنی در 1993 نقش "بودا" را در Little Buddha بازی کرده بود و این بار به جای یک زندانی حبس کشیده قرار بود نقش "ناجی نسل بشریت" - با فدائیان پر تعداد - را بازی کند و به جای اجر دو میلیون دلاری، اجری برابر با جان تمام نسل بشریت را در مقابل می دید.

من به تحقیق نمی دانم که برادران Wachowski یهودی هستند یا نه، ولی حتی اگر Matrix را با پیرنگ های محکم تفکر یهودی ندیده بودم، با دیدن Bound باز هم به این مورد فکر می کردم؛ چرا که در صحنۀ پایانی فیلم با وجود مرگ "سزار" و رسیدن دو میلیون دلاری که معلوم نبود از بانک به سرقت رفته، و یا حاصل یک معاملۀ مواد مخدر است یا دست مریزادِ یک باند خلافکار دیگر به "ویولت" و "کورکی"، همان احساسی به من دست داد که در سکانس بسیار لطیف و خوشتراش عشقبازی همزمان دو کاراکتر پیانیست و یهودی فیلم Gloomy Sunday (Ein Lied von Liebe und Tod) با کاراکتر زن این فیلم، به من دست داد:

نکند قواعد عشقبازی این است و من در تمامی این سال ها به خاطر محدودیت های جامعه و فرهنگم به آن پی نبرده ام؟؟؟

* در این نوشته همه جا منظورم از "عشق" معنای لغوی Love است که قسمت زیادی از آن درگیر با رابطۀ جنسی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 شهریور1389ساعت 14:40  توسط mc_afshar  | 

نگاهی به فیلم "تابستان گرم و طولانی"

The Long Hot Summer

1958

Martin Ritt

Drama

Paul Newman; Joanne Woodward; Anthony Franciosa; Orson Welles; Lee Remick

http://www.imdb.com/title/tt0051878/

 

سال 1958 هنوز توانایی پرداخت و باروری محصولی در حمایت از تفکرات موج اولی (آن هم در قالب یک اثر سینمایی) را دارد.  

پس از سکانس اول فیلم که آتش سوزی یک انبار را نشان می دهد، مردی چمدان به دست و تنها به سبک و سیاق فیلم های وسترن معرفی می شود. این یک چمدانی بودن – یک لا قبا بودن – در آن روزگار نشانه ای از سبکباری است. مردی این چنین با نیروی درونی خود و هوش و ذکاوت به راه می افتد. او در مسیر رفتنش همه چیز را تحت تاثیر قرار می دهد و گویا فرقی هم برایش ندارد که از این سوی جاده، ماشین او را به شهر A ببرد و یا از آن سو ماشین دیگر او را به شهر B. اما خودش ترجیح می دهد به جای تاثیر گذاری بر همگان، به روی مهمترین آدم شهر تاثیر بگذارد.

پل نیومن در این فیلم نقش جوانی را بازی می کند که شکل کلاسیک مرد آسمان جُل باهوش آن دهه را تداعی می کند. در همین دوره هیپی ها و طرفداران موسیقی راک و الکی سرخوش های نه چندان مودب، جذاب ترین مردان به حساب می آمدند. اما این مرد با وجود بدنامی خانوادگیش – که او را نیز به خاطر نام خانوادگیش دچار دردسر کرده – یک جذاب لج دربیار بدون آرمان نیست.

تحول اجتماعی آن عصر امریکا و حرکت از زندگی موج اولی به سمت زندگی موج دومی و حضور آخرین بازماندگان منقرض نشدۀ زمینداران بزرگ و جنگ شمال و جنوب امریکا که اصلن میان آخرین حافظان تفکرات فئودالی و طرفداران موج جدید صنعتی بود، دستمایۀ رمان ها و قصه های بسیاری شد. یکی از بهترینهای این آثار "برباد رفته" بود که نسخه سینمایی آن نیز در سال 1939 و به کارگردانی Victor Fleming با حفظ امانتداری خوبی نسبت به اصل اثر ساخته شد. اما در این اثرکه حدود 20 سال قبل از "تابستان گرم و طولانی" ساخته شده، شخصیت محوری داستان یعنی "اسکارلت اوهارا" با انعطاف پذیری و هوش بسیار، به سرعت شرایط جامعه صنعتی را درک کرده و در میانۀ داستان با وجود تعلق به یک خانوادۀ زمیندار بزرگ و اصیل، اقدام به برپایی یک کارگاه چوب بری می کند و درست در کشاکش بعد از جنگ، به سرعت تمامی قواعد زندگی صنعتی، در زندگیش حکمفرما می شود. در این داستان شخصیت "اسکارلت اوهارا" و " رت باتلر" هر دو شخصیت های نفع پسندِ لذت دوستی هستند که در طول داستان دچار تحولات اساسی می شوند و شخصیت هر کدام نسبت به موضوعات خاصی دچار تزلزل و یا دستخوش تغییر می شوند.

ظاهرن شخصیت "بن کوییک" در تابستان گرم و طولانی به شدن متاثر از شخصیت "رت باتلر" در بر باد رفته است. اعتماد به نفس بالا، زبان تیز و برنده، رفتار دور از نزاکت و شخصیت کامل و کارا در زمان لازم – مثل زمان کار در مقام مدیریت فروشگاه در تقابل شخصیت رت باتلر در جلسات سیاسی مربوط به تصمیم گیری های شهر در هنگام جنگ – به صورت کلی وامدار از این شخصیت است. – به سکانس جشن خیریه کلیسا در تابستان گرم و طولانی توجه کنید که کاملن وامدار سکانس تاثیرگذار و به یادماندنی جشن جمع آوری کمک برای سربازان و جنگ در فیلم بر باد رفته است که در تابستان گرم و طولانی فقط به یک مرحلۀ دیگر از پس زدن بن کوییک توسط دختر منجر می شود و هیچ نقشی در پیشبرد داستان ندارد –

ولی مهمترین مساله در داستان تابستان گرم و طولانی، امتداد پر رنگ نگاه فئودالی و اعتقاد درونی فیلمساز به رستگارگرایی این تفکر است. در بر باد رفته پس از عبور هوشمندانه از تفکر موج اولی، در ادامۀ خط روایی داستان هرگز برگشت به عقب دیده نمی شود و شخصیت ها در پایان داستان، هر کدام به نحوی درگیر شناخت بیشتر خود می شوند. اما در تابستان گرم و طولانی در انتهای فیلم به وضوح شخصیت سرخوش ابتدای فیلم، تن به یکجا نشینی و پذیرش کامل تفکر موج اولی می دهد. در کنار شخصیت "بن کوییک"، شخصیت آقای وارنر نیز یک نسخۀ پیر شده و کامل از همین شخصیت جوان است. شخصیتی که "بزرگترین زمیندار منطقه" و البته "بزرگترین تاجر منطقه" است و در عین حال هم عاشق همسر متوفای خود است و هم دست در کمر به ظاهر فاحشۀ شهر در همه جا حضور می یابد و البته که به فکر تربیت فرزندان خود در کنار مدیریت این همه زمین کشاورزی نیز هست. در نهایت نقطۀ پایانی داستان و آن چه که به عنوان آرزوی به تصویر کشیده شدۀ نسل جوان آن دورۀ امریکا مطرح می شود، ازدواج با دختر "بزرگترین زمیندار منطقه" و ادامۀ فعالیت شریف زمینداری به عنوان داماد خانواده است.

در این فیلم کارگردان با تلفیق شخصیت جوان باهوش باری به هر جهت و تفکر موج اولی، رویایی نخ نما را به تصویر کشیده و آخرین دست و پا زدن های خورده تفکرات فئودالی با چاشنی لابالی گری را شاهد هستیم.

پس:

سال 1958 هنوز توانایی پرداخت و باروری محصولی در حمایت از تفکرات موج اولی (آن هم در قالب یک اثر سینمایی) را دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 16:21  توسط mc_afshar  |